![]() |
![]() |
|
| بی گناه اما محکوم... |
|
سلام به همه ی دوستای گلم ممنون از اینکه تو این چند وقتی تحملم کردین و با نظرات و راهنماییاتون کمکم کردین تا دیدم به دنیا بهتر شه . این وبلاگ برا همیشه تعطیله دیدار به قیامت دوستتون دارم بای
تعطیل شد... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 18:11 توسط اهمیس |
|
|
روز مرگم هرکه را شیون کند از دوروبرم دور کنید
همه را مست و خراب از می انگور کنید مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید مست مست از همه جا حال خرابش بدهید بر مزار نگذارید بیاید واعظ پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ جای شیون بالای سرم دف بزنید خوشکلی رقص کند جمله شما کف بزنید روز مرگم وسط سینه ام را چاک زنید اندرون دل من یک قلم تاک زنید روی قبرم بنویسید وفادار برفت ان جیگر سوخته،خسته از این دنیا برفت...
شعر بعدی... روز مرگم اشک را شیدا کنید روی قلبم عشق را پیدا کنید روز مرگم خاک را باور کنید روی قبرم لاله ها پرپر کنید خانه ام را وقف نیلوفر کنید پیکرم را غرق در شبنم کنید روز مرگم دوست را دعوت کنید دور قبرم را کمی خلوت کنید رفتنم را دوستان باور کنید
شعر بعدی... در این بازار نامردی به دنبال چه میگردی؟؟؟؟!!! نمی بینی وفا هرگز تو از عشق و جوانمردی!!! برو بگذر از این بازار،از این مستی و طنازی اگر چون کوه هم باشی در این دنیا تو میبازی!!
شعر بعدی... پروانه صفت گرد جهان گردیدم نامردم اگر رفیق یکرنگ دیدم یکرنگتر از تخم ندیدم هرگز وقتی که شکستم دو رنگش دیدم
شعر بعدی... زندگی یک بازی درداور است زندگی یک اول بی اخر است زندگی کردیم و اما باختیم کاخ خود را روی دریا ساختیم لمس باید کرد این اندوه را بر کمر باید کشید این کوه را زندگی را با همین غمها خوش است با همین بیش و با همین کمها خوش است باختیم و هیچ شاکی نیستیم بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم
شعر بعدی... زندگی زندان عشق است ما بدان دل باختیم خوبیهایش را ندیدیم با بدیهایش ساختیم در بازی زندگی تا میتوانستیم تاختیم این قمار پست را هرچه کوشیدیم باختیم
و اخرین شعر... تن مرد و نامرد هردو یکیست زمان میگذرد تا بفهمیم مرد کیست؟؟؟؟!!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 2:54 توسط اهمیس |
|
|
سلام ...
دوباره دلم گرفت و راهی وبلاگم شدم وبلاگی که فقط از غم و غصه پر شده کی میشه که جیغ وبلاگم در بیاد و بگه بسهههههههه . بس کن خسته شدم از بس که غمت و تو من نوشتی ... دلم گرفته از کسایی که فقط بلدن دروغ بگن تظاهر به راست گویی می کنن ولی یه دروغگوی بزرگن .این چه دنیاییه ما داریم فقط دروغ،تظاهر،ریا، تهمت و....یعنی چی این کاراااااا... انگاری ناف مارا با دروغ زدن ... زمونه کاری میکنه که همه به هم دروغ بگیم همیشه حقیقت و پنهون می کنیم من از این دنیا و ادماش متنفرم ادمایی که بهم دروغ میگن .من از این دورویی مردم خسته شدم با اینکه باهاشون روراستی بازم بهت دروغ میگن من امروز یه چی یاد گرفتم تو این دوره زمونه فقط باید دروغ بگی .... این فقط یه دردودل بود لطفا به خود نگیرین
خنده را معنی سرمشق نکن انکه میخندد غمش بی انتهاست... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 3:45 توسط اهمیس |
|
|
ای افریننده و خالق من ای هستی بخش و ای همه بود و نبودم واز همه ی دوستانم به من نزدیکتری و از هر خواسته و تمایلم باخبری همیشه عیب هایم را پوشانده ای و نگذاشته ای دیگران کارهای بدی را که انجام داده ام را متوجه شوند خطاهایی که حتی پدر و مادرم هم انها را نمی بخشند. می دانم اگر روزی پرده ی لطف و محبتت را از روی اشتباهایم کنار بزنی دیگر هیچ ابرویی برایم نمی ماندو هیچ دوستی عهد نامه ی رفاقت را با من را امضا نمی کند. خدای عزیزم خودت می دانی که قصد گناه کردن ندارم ولی زور شیطان زیاد است میدانی نیت بدی کردن در سرم نمی پرورد ولی وسوسه های شیطان شیرین و دل انگیزند و مرا به مرداب گناه می کشانند اما خودت دیده ای که در مرداب تنهایم می گذارند تا در لجنزار فرو بروم و ان وقت من می مانم و پشیمانی و یه دره حسرت...ای صاحب این دنیای بی تکلیف و ای خدای این عصر سرگردانی به فریادم برس که جز تو فریاد رسی ندارم به ناله هایم گوش کن که فقط تو می توانی به دادم برسی شانه های مهربانی ات را به سر همیشه سر گردان من هدیه کن که جز شانه ی امیدت پناهی ندارم ای خدای دوست داشتنی در همین ساعت که کوه غم و اندوه و تنهایی و حجم گناه روی شانه هایم سنگینی می کنند مرا دریاب و تنهایم مگذار..ای همدم تنهایی های من و ای فریاد رس بیچارگی هایم اگر در این لحظه به کمکم نیایی همین لحظه جان از بدنم خارج می شود و شمع وجودم به یکباره خاموش می شود ولی میدانم تو از هر کسی به من مهربانتری ...خدایا امروز که زیر اسمان بزرگت نشسته ام و در مقابل عظمت و بزرگی ات زانو زده ام وبه گناهان بی شمارم اعتراف می کنم می دانم که سزاوار عذاب و بد بختی ام..... میدونی بدبختیم چیه!!!؟؟؟؟اره خدا جونم پس میگم . خوب به حرف دلم گوش کن و هر چه زودتر به کمکم بیا محتاجتم..... امروز دوباره برگشتم سر جای اولم این همه چنگ زدن و تلاش کردن فقط چنگ زدن به طناب پوسیده ای بود که اسمش را عشق گذاشته بودم بی معنی ترین لغت دنیا برای من عشقه ... عشق برای من فقط صدمه بود و صدمه .. صدمات روحی ای که تا اخر عمر شاید نتونم جبران کنم اگر تا حالا دیوونه نشدم و راهی تیمارستان نشدم یا اگر نمردم و گوشه ی قبرستون نپوسیدم فقط خواست خدا بود شاید عشق خدا به من هنوز وجود داره من فقط عشق به خدا رو قبول دارم دیگه بیزارم از عاشق بودن هیچ کس لیاقت عشق و نداره ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 5:22 توسط اهمیس |
|
|
شب عفو است و محتاج دعایم ز عمق دل دعایی کن برایم اگر امشب به معشوقت رسیدی خدا را در میان اشک دیدی کمی هم نزد او یادی ز ما کن کمی هم جای او ما را صدا کن بگو یا رب فلانی رو سیاه است دو دستش خالی و غرق گناه است بگو یا رب تویی دریای جوشان در این شب رحمتت بر وی بنوشان..... سلام دوستای گل و خوشگلم خیلی خوشحالم از اینکه این وبلاگ و ساختم تا بهونه ای بشه برای اشنایی شما از همه ی راهنمایاتون متشکرم با راهنمایهای شما باعث شد بهتر خودمو بشناسم و دیدم به دنیا و اطرافیانم بازتر بشه اگه شما نبودین معلوم نبود وضع روحیم چطور بود ... وقتی درد و دلم و تو وبلاگم می نویسم اروم میشم الان حالم خیلی خوبه . خیلی دارم با خودم کلنجار میرم زندگیمو تغییر بدم و به فکر گذشته نیفتم ولی من گذشته رو خیلی دوست دارم دل کندن از گذشته خیلی سخت و مشکله ولی دارم عزمم و جزم میکنم تا به گذشته فک نکنم الان فقط و فقط تو زندگیم یه ارزو دارم اونم موفقیتم تو درسم و بس همه چی و سپردم دست اونی که بالاست خودش میدونه و بس .... و برای همه ی شما دوستای گلم بهترین و قشنگ ترین ارزوها رو دارم امیدوارم به همه ی ارزوهای کوچولو تا بزرگتون برسید. راستی از همتون ممنونم و مخصوصا از دوست خیلی خیلی گلم که اسمشو نمی دونم فقط با اسم روانی میشناسمش واقعا ازش ممنون و متشکرم چون خیلی راهنمایم کرده اگه این نبود من هیچ هیچ بود ...... و در اخر از خدا می خواهم انچه را که شایسته ی ماست به ما بدهد نه انچه را که ارزو داریم زیرا گاهی ارزوهایمان کوچکند و شایستگی هایمان بسیار..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 11:31 توسط اهمیس |
|
|
سلام دوستای گلم امیدوارم حاله همتون خوب باشه ولی حال من خوب نیس خیلی دلم بر به خاطر همین اومدم تمام حرفهای دلم و براتون باز گو کنم حرفهایی که سالهای سال تو دلم مثل یه سنگ سنگینی می کرد . وامشب به خودم این جراعت و دادم که بیام و همه ی دردهام و تو وبلاگم بنویسم. چون دفتری بهتر از این بیدا نکردم و گوش شنوایی بهتر از شما دوستای گلم هم بیدا نکردم ... دلتنگم از کسی که دوستش داشتم و عمیق ترین درد ها و رنجها ی عالم را در رگهایم جاری ساخت . دردهایی که کابوس شبها و حقیقت روزهایم شده بود. دوری از تو حسرتی عمیق به قلبم اویخت وبوست تن کودکم را با تاولهای دردناک عشق بوشاند .دلتنگم از مرز هایی که دورم کردند و وادارم کردند تا انکسی و که دوست دارم از او دل بکنم. در انسوی مرزها دوست داشتن گناه است حق من نیست که در اتش عشق اینگونه بسوزم. رنج و غمی بزرگ زندگی مرا بر کرده است و انچنان دستهای مرا از بشت بسته است که گویی گناه بزرگی مرتکب شده ام. دوست داشتن تو تاوان بزرگی داشت که تمام عمر باید ان را ببردازم. و من این تاوان سنگین را با جان دل بذیرا شدم. انقدر دلتنگ دورییش هستم و انقدر نگران سرنوشت خویش میباشم و انقدر دل ازرده ی عشق تو هستم که همه ی هستی ام را به خورد تنهایی و بی کسیهایم می دهم. با امدنت به خانیمان و من با نگاه کردن تو گویی در حال برواز میباشم..... به او که چشمهایش در عمق سبزی می خندید ودنیایم را ستاره باران می کرد به او که باورش کردم و دل به او باختم. به او که دلم می خواهد در اغوشش چشمهایم را بر هم بگذارم و هرگزوهرگز به روی دنیا بازشان نکنم... سر تا سر زندگیم را غم و اندوهی بر کرده است که روز ها و ماهها از این سال به سال دیگر انها را با خود می کشم و می دانم که زمان شاید زمان داغ مرا بهبود ببخشد ولی هرگز این عشق باک را فراموش نخواهم کرد....... و هر سال به امید دیدنت نفس می کشم به امید اینکه فقط یکبار در سال میبینمت و چشم انتظار عید امسال هستم که هر چه زوئتر ببینمت عاشقانه دوستت دارم ... ببخشید بجه ها از اینکه ناراحتتون کردم فقط می خواستم خودم و خالی کنم دوستون دارم .... ![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 12:12 توسط اهمیس |
|
|
همون روز اول که مامانم منو زایید رک و بی رو در واسی اینو درگوش دکتر گفتم . از اون روز بیست و پنج سال گذشته . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 2:5 توسط اهمیس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اینجا قبر مجازی افکار پریشان من است.در اینجا هیچ کس به تو خوش آمد نخواهد گفت.در این مکان فقط با چندش و ترس و تهوع از تو پذیرایی خواهد شد.من کارگزار عزرائیل هستم و عاشق مرگ می باشم.اگر از کرم های این گور تاریک گله مندی می توانی با زدن Back از اینجا تشریف مبارکت را ببری.کسانی که نظرهای غیر اخلاقی می گذارند برده های من هستند.برده هایی بی نام و نشان که در خفا به من ناسزا می گویند.کسانی که از من می هراسند, بدون نام و نشان کامنت می گذارند.
اینجا یک قبر مجازی است.هر بار می آیی بر سنگ قبرم نفرین کن و مرا بیشتر تخریب کن.از همه حتی از خودم بیزارم.درود بر تو که خودت را نمی شناسی و نمی دانی اینجا کجاست؟ اگر دوست داشتی می توانی دیگر هیچ وقت به این قبر تشریف نیاوری.خوشحالی من دیدن توست . . . |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1390 اردیبهشت 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 |
|
RSS
|